کتیبه ی بیستون

آنچه در ابتدا بر هخامنشیان گذشت ...

آغاز کار هخامنشیان و موسس آن کورش را می بایست از سال 584 پ. م بررسی کرد، یعنی زمانی که آخرین پادشاه ما در هگمتانه (همدان) به تخت سلطنت رسید، نام وی آستیاک بود.آستیاک بعد از مرگ پدر (کیا کزارا)  تاج دار شد و امور سلطنت ماد به وی رسید و 35 سال فرمانروایی کرد و با میراثی که پدر وی برای او گذاشته بود و در عشرت و شادمانی روزگار گذرانید، اما او مردی سفاک و مغرور بود، و به نظر می رسید هیچ عاملی نمیتوانست حکومت قدرتمند او را به خطر بیندازد اما واقعیت امر این نبود، هرودوت مورخ یونانی می نویسد:

آستیاک دختری داشت به نام ماندانا، آستیاک شبی خوابی می بیند، معبران خواب شاه ماد را برای وی این گونه تعبیر می کنند که در آینده  توسعه و قدرت از آن ماندانا و خانواده اش خواهد شد ، پادشاه ماد از ترس آینده، دختر خود را به زنی به یک والا مقام پارسی می دهد و ار دادن ماندانا به یک مرد مادی خود داری می کند تا جلوی قدرت خانواده ی ماندانا را بگیرید. ( چون مادی ها ارجح تر از پارسی بوده اند) این مرد پارسی کمبوجیه بود، وی والی پارس بود که ایالتی کم قدرت و بی ارزش تاقی می شد، کمبوجیه مردی صلح جو و آرامش طلب بود و از لحاظ نژادی در اندازه ی یک فرد متوسط مادی قلمداد می شد (چون مادی ها خود را از سایر ملل بر تر می دانستند)  ماندانا از کمبوجیه باردار می شود، آستیاک  باز خوابی می بیند که این خواب نیز دلیل بر قدرت گرفتن فرزند آینده ی ماندانا بود.

آستیاک یکی از بزرگان ماد به نام هارپاک را مامور می کند تا پس از وضع حمل دخترش (ماندانا) طفل او را به قتل برساند.اما هارپاک این کار را نکرد و مخفیانه کودک را به چوپان املاک آستیاک سپرد، وی به تازگی فرزندش مرده بود، کودک را کورش نام نهادند.کورش به سن نوجوانی رسید و اموری از کورش بروز داد که نشان هوش و استعداد و ذکاوت وی بود و وی بین تمام نوجوانان مشهور گردید و تعریف از وی به گوش آستیاک رسید، روزی شاه ماد، کودک را دید.

آستیاک از شباهت کودک به خود و کارهایش در شگفت ماند و فهمید این کودک، فرزند ماندانا و نوه اش می باشد. از هارپاک در مورد این مساله پرسید و هارپاک ناچار شد حقیقت را بگوید.آستیاک دستور داد تا مخفیانه کودک هارپاک را بکشند، سپس مهمانی ترتیب داد و دستور داد تا از گوشت آن کودک، غذایی طبخ نمایند، هارپاک نیز به این ضیافت دعوت شد و از آن غذا که از گوشت فرزند خود بود خورد، پس از بزم ماجرا را به هارپاک گفتند اما هارپاک چیزی به روی خود نیاورد و انتقام را به زمانی مناسب موکول کرد.

آستیاک کورش را به پارس فرستاد تا جانشین پدر خود در پارس گردد و از جانب وی آسوده خاطر باشد و بزرگان ماد دو باره با آستیاک پیمان بستند تا همیشه حامی او باشند. اما آستیاک با رفتار خود بسیاری از سران ماد را آزرده بود و آنان که به جان خود نا ایمن بودند و در نهان ، دل خوشی از آستیاک نداشتند.

هارپاک از این فرصت استفاده کرد و با کورش ارتباط نهانی بر قرار کرد و وی را تحریک به حمله به قلمروی آستیاک (پدر بزرگ خود) نمود.اما در پارس شرایط گونه ای دیگر پیش رفت، قبایل پارس شدیدا در حال قدرت گرفتن بودند و تنها چیزی که می توانست آنها را به اوج قدرت برساند یک رهبر بزرگ بود که کورش با توجه به هوش و ذکاوت خود شرایط این رهبری را داشت.

کورش پیشنهاد هارپاک را پذیرفت و طی یک سخنرانی مهیج و پر شور، قبایل پارسی را برای یک زندگی بهتر و سروری بر کل ایران آماده کرده کرد، قبیل پارسی با کورش بیعت کردند و راهی هگمتانه پایتخت حکومت ماد شدند. جنگ شدیدی بین کورش و آستیاک رخ داد و در این جنگ کورش شکست سختی خورد و به سمت پارس عقب نشینی کرد. به دنبال کورش آستیاک روانه پارس شد تا برای همیشه از دست نوه ی خود آسوده شود. کورش به پایتخت پارس ، شهر پاسارگاد رسید و سپاه ماد پشت دروازه های این شهر ماندند، در این مدت جنگ های بسیاری بین آنها رخ داد که در آخر با خیانت هارپاک و جمعی از سران ماد که از آستیاک ناراضی بودند، آستیاک شکست خورد و اسیر کورش گردید، هارپاک پس از پیروزی کورش به سوی آستیاک رفت و کار های زشت  او را یاد آوری کرد.

کورش پدر یزرگ خود (استیاک) را تا آخر عمر نزد خود نگاه داشت و نه تنها آسیب ی به او نرساند، بلکه در نهایت احترام با وی رفتار کرد. شکست آستیاک، آخرین شاه ماد از کورش، در سال 550 پ م خ داد. اینک دیگر کورش فرمانروا شده بود، وی برای تقویت و تثبیت نیروی خوداقداماتی انجام داد تا پارسین قردرت گیرند، زیر آنان از مادها انگیزه ی بیشتری برای قدرت نمایی داشتند.

کورش هگمتانه (همدان) که پایتخت ماد ها بود را به پایتختی خود بر گزید اما همچنان شهر پاسارگاد را نیز پایتخت عنوان می کرد که نماد پارسی ها بود، زین رو، کورش در پاسارگاد دست به ساخت معابد و بناها زد و این شهر نزد ایرانیان مبدل به شهری مقدس گشت. قدرت روز افزون کورش، حکومت های همجوار را بیمناک می نمود زیرا آنان همان سر نوشتی را که برای ماد پیش آمد، برای خود نیز پیش بینی می کردند.

حمله به لیدی 

لیدی کشوری بود واقع در غرب سبه جزیره  آناتولی و مجاور رود قزل ایرماق و پایتخت آن شهر سارد بود. این کشور در آن روزگار، از دول قدرتمند محسوب می شد، چه از لحاظ فرهنگی و چه از لحاظ موقعیت خاص جغرافیایی، بسیار ارزشمند بود. در ایامی که در ایران، کورش شاه گشته بود، در لیدی مردی به نام کرزوس پادشاه بود. وی از قدرت روز افزون کورش هراسی بسیار عظیم در دل داشت و می دید این نیروی جوان چگونه پیشروی می نماید، از این رو تصمیم گرفت این خطر را هر چه سریع تر از بین ببرد.

وی برای تحقیق این مهم با کشور های مصر، بابل، یونان، و به خصوص اسپارت ها که جنگجویانی قهار بودند متحد شد. یکی از ایالت هایی که جزو استان های ماد بود و اکنون به پارسی ها رسیده بود، کاپادوکیه بود.این شهر مرزی بین دولت های ماد و لیدی می بود که رود قزل ایر ماق از کنار این شهر می گذشت که مرز پارس و لیدی را نشان می داد.

کرزوس با سپاه انبوه به این شهر تاخت و علت حمله ی خود را گرفتن انتقام آستیاک از کورش عنوان کرد زیرا خواهر وی همسر آستیاک بود و هر دو در دست کورش اسیر بودند.

در این اوضاع و احوال یکی از بزرگان لیدی که از حکومت کرزوس ناراضی بود،. پناهنده ی کورش شد و پرده از اتحاد ملل علیه کورش را بر ملا کرد، کورش بی درنگ به سمت شمال غری سپاه کشید در ابتدا کیلیکیه ( سیسیلی) و بعد کاپادوکیه (سوریه ی فعلی) را متصرف شد و سپس به ارمنستان حمله کردکه خود مختاری اعلام کرده بود؛ امور ارمنستان را سامان داد و جزو ساتراپ های ایران درآورد. او با سپاهیان خود به پشت رودخانه قزل ایر ماق (هالیس) رسید و به سپاه کرزوس بر خورد کرد

در ابتدا کورش پیشنهاد داد که جنگی در نگیرد و لیدی به یکی از ساتراپ های ایران تبدیل شود و کرزوس به عنوان ساتراپ دار لیدی به کار خود ادامه دهد. اما کرزوس به امید رسیدن سپاه متحدین خود؛ پیشنهاد کورش را با خشونت و بی احترامی رد کرد و کورش را به جنگ دعوت کرد.

مشاوران کرزوس که از قدرت کورش اطلاع داشتند؛ وی را از جنگ با کورش منع کردند اما کرزوس احساس می کرد توان جنگ با کورش را دارد و امید داشت که سپاه متحدین وی به زودی به او خواهند رسید. اما کورش سریعا به کرزوس حمله کرد و مجال اتلاف وقت را به کرزوس نداد تا سپاهیان متحد وی برسند در جنگ اول؛ کرزوس شکست سختی خورد و با باقی مانده ی سپاه خود به سرعت به سمت پایتخت خود؛ یعنی شهر سارد عقب نشینی کرد و هر چه در سر راه داشت به آتش کشید  تا کار برای سپاهیان کورش سخت شود.

اما کورش با سپاهیان خود با وجودسرمای سخت ؛ به دنبال کرزوس روان شد و نزدیک جلگه ای در سارد، دو باره به باقی مانده سپاه کرزوس رسید شکست سختی بر آنان وارد کرد و شهر سارد را محاصره کرد و شهر سقوط نمود و کرزوس که از ترس مجازات کورش به همراه خانواده اش؛قصد خود سوزی داشت؛ توسط کورش نجات یافت و کورش رفتاری شاهانه با وی کرد و نه تنها به وی آزاری نرساند؛ بلکه او را همراه خود به ایران برد و در نزدیکی همدان به او دستگاهی شاهانه داد و او مشاور کورش گردید.

تمامی منایع از رفتار کریمانه کورش با کرزوس یاد می کنند؛ و این منش مردی بزرگ با اسیران بود و می توان گفت تا آن روزگار؛ چنین رفتاری در دنیای باستان رخ نداده بود.شکست کرزوس و سقوط پایتخت لیدی؛ یعنی شهر سارد؛ توسط کورش در سال 546 پ. م رخ داد.

اری با فتح لیدی و در آمدن آن کشور به شکل یک ساتراپ ( استان) ایرانی؛ ثروت و عظمت و قدرت پارسیان و هخامنشیان دو چندان شد. کورش در باز گشت از لیدی، هارپاک؛ سردار مادی خود را مامور کرد تا ادامه فتوحات وی در غرب را دنبال نماید و شهر ها؛ یکی پس از دیگری یا با مقاومت یا بدون جنگ ، تسلیم ایرانیان شدند؛ در نبرد ها، تمامی شبه جزیره ی آنا تولی تحت تابعیت کورش در آمد حتی برخی جزایر یونانی نشین در کنار شبه جزیره ی آناتولی نیز اطاعت از کورش را پذیرفتند.

کورش هنگامی که کار خود را در غرب به سامان رساند و لیدی و تمام متصرفات بین رود قزل ایر ماق (هالیس) و شرق دریای مدیترانه را تحت اطاعت خود در آورد؛ بر آن شد که مرزهای شرقی سر زمین خود را که نا آرام شده بود؛ تحت اطاعت خود در آورد. در شرق ایران؛ ایالات بسیار مهمی بودند که عبارت بودند از: هیرکانیا ( گرگان) که در جنوب دریای خزر واقع بود؛ ایالت پر ثو (پارت) که در جنوب شرقی ایالت هیرکانیا بود و زرنگ واقع در کنار رود هیرمند (افعانستان امروزی). کورش و سپاهیانش؛ به شرق ایران تاختند و جنگ های پیاپی نمود و در این جنگ ها ؛ از جیحون تا گنداره را فتح نمودند و بعد از آن کورش دره ی رود کابل را گرفت و سپس از جیحون گذشت و ایالت سغد را که مرکز آن شهر مر کنده (سمرقند) بود؛ متصرف شد و در کنار رودخانه ی سیحون به اقوان ماساژت – که همیشه مرز های شمال شرقی ایران را نا امن می کردند – حمله کرد و آنها را تحت فرمان خود در آورد؛ سپس شهر خوارزم را فتح کرد و در نهایت مرو و باختر را تسخیر کرد.

با این فتوحات؛ سر زمین باختر ( باکتریا) شرقی ترین مرز قلمروی هخامنشس گشت و در آنجا؛ کورش دست به ساختن قلعه های دفاعی زد تا موجبات امنیت آن سر زمین ها را از حملات مردمان یبایل آسیای مرکزی فراه نماید. کورش پس از پیروزی های حیرت آور در شمال غرب و شرق دیگر به عنوان یک شاه بزرگ شناخته شد.  در آن زمان؛ در مغرب سر زمین ایران؛ کشور بابل بود – کشوری کهن با ثروت های بسیار – فرمانروای بابل در آن روزگار نبودید نام داشت؛ وی بیشتر اوقات خود را به تعمیر و ساخت بتکده ها و معابد صرف می نمود و خود شدیدا به عبادت بت ها می پرداخت و با کاهنان نشست و بر خاست می کرد.

در بابل؛ کاهنان دارای ثروت فراوان بودند و اختلاف طبقاتی بسیار زیاد بود و اکثریت مردم را طبقه ی فقیر و نا راضی تشکیل می داد که توان مقاومت با اشراف را نداشتند. بت بزرگ بابل؛ مردوک نام داشت؛ بتی یزرگ که قدیس کاهنان بابل بوداما نبودید به جز مردوک؛ دیگر بتان را هم ستایش می کرد که این رفتار او مجب آزردگی کاهنا می شد. یکی از گروهای فقیر جامعه ی بابل ؛ قوم یهود برو که روزگاری دور؛ آنها رااز فلسطین به اسارت به بابل آورده بودند و چون بردگان در میان مردمان زندگی می کردند و آنان تنها یکتا رستانی بودند که در بابل زندگی می کردند و از وضع موجود خود شدیدا نا راضی بودند و پیامبر ایشان چون دانیال نبی؛ در آن شرایط به آنان نوید آمدن منجی و مسیح را می داد.

نبودید امور دفاعی شهر را به ولیعهد خود سپرده بود که وی نیز یک شاهزاده ی عیاش بود. تمام شرایط برای فرو پاشی بابل مهیا بود تا کسی این اقدام را انجام دهد. کورش به پایتخ تابستانی خود؛ همدان رفت و از همدان آماده س حمله به ابل گشت؛ کورش از همدان به راه افتاد و به رودخانه ی دجله رسید؛ دستور داد در محلی که رودخانه ی دیاله به رودخانه دجله می رسد، مسیر رود را بر گردانند و به این ترتیب کورش از دجله گذشت و با حمله به اوپیس؛ ارتباط آن شهر را با پایتخت قطع نمود؛ گبریاس فرمانده ی لایق کورش توانست در بیرون شهر نبودید را شکست دهد و کورش تقریبا بدون مانع وارد بابل گشت؛ نبودید اسیر شد و سپاه وی تسلیم گشت. این سومین پادشاه بود که اسیر کورش می گشت؛ این پیروزی در سال 539 پ. م رخ داد.

فتح بابل تنها یک پیروزی نطامی نبود؛ کورش در بابل اعمالی انجام داد که به مراتب بسیار مهم تر از فتح آن شهر بود؛ کورش به سپاهیانش دستور داد تا هیچ گونه قتل و غارتی انجام ندهندو در کتیبه ای که معروف به اولین کتیبه ی حقوق بشر می باشد، خود این گونه به شرح ماجرا می پردازد:

سپاهیان بی کران من چون مهر سایه گستر وارد بابل شدند؛ شهر را ویران نکردند. کورش بعد از ورود به بابل مستقیم به معبد مردوک رفت و به اعتقادات مردم توهین نکرد و دست مردوم را به نشان احترام گرفت سپس خانه های ویران مردم بابل را آباد نمود و یهودیانی که در اسارت بودند را آزاد کرد و از خزانه خود در اختیار آنها ثروت نهاد تا معابد خود را در فلسطین از نو بسازند.

این رفتار کورش که برای اولین بار تا آن روزگار انجام گرفته بود؛ مورد توجه تمام مردمان واقع گردید و کورش در نظر تمام آنها به شکل یک منجی در آمد. در تورات که کتاب مقدس یهودیان است،کورش را با لقب مسیح یاد می کند؛ با هم به قسمتی از معنی کتیبه ی حقوق بشر کورش می پردازیم.

این کتیبه یک استوانه گلی می باشد و خطی که به روی آن نوشته شده خط بابلی است.

منم کورش؛ شاه بزرگ؛ شاه چهار گوشه ی جهان؛ هنگامی که من به آرامش به بابل در آمدم؛ با سرور و شادمانی در کاخ شاهی؛ جایگاه فروانروایی خود را قرار دادم .. سپاه بیشمار من؛ بی مزاحمت در میان شهر بابل حرکت کرد.. من به هیچ کس اجازه ندادم که در سر زمین بابل دچار وحشت و هراس شود... من نیازمندی های بابل را در نظر گرفتم و در بهبود وضعیت بابلیان کوشیدم ... من یوغ نا پسند بردگی را از گردن مردم بابل بر داشتم ... من خانه های ویران را آباد کردم ... من به بدبختی های بابل پایان دادم ... آزاد سازی یهودیان توسط کورش را می توان یک سیاست بسیار جالب توسط وی عنوان کرد . کورش با این عمل دو هدف را دنبال می نمود:

هدف اول وی؛ ایجاد پایگاهی امن و قابل اعتماد در کتار دریای مدیترانه؛ جهت توسعه ی نیروی ایرانی در آن منطقه و باز شدن قسمتی از راه برای دست یابی به مصر و قاره آفریقا بود.

هدف دوم کورش؛ سیاست اخلاقی وی در مدارا با فرهنگ ها و ادیان مردم تحت تابعیت و دلجویی از قومی سر گردان بود؛ که در آینده می توانست برای کورش نقش مهمی را ایفا کند.

با اقداماتی که کورش در بابل انجام داد؛ دو امر مهم برای کورش رخ داد:

اول آن که نیروی معنوی خود را ات سر زمین فلسطین گستراند.

دوم آن که علاوه بر سراسر بین النهرین و سواحل رقی مدیترانه و سر زمین ماد را تحت تصرف خود در آورده و راه تصرف مصر را باز نمود. اکنون کورش مقدمات فتح مصر را مهیا می کرد ؛ زیرا به یاد بیاوریم فرعون مصر؛ آمازیس، با نبودید پادشاه بابل و کرزوس شاه لیدی متحد شده بودند تا وی را نابود نمایند که وی انتقام از دوتای آنان گرفت و اینک تنها مصر مانده بود که باید آماده ی انتقام کورش می گشت.

کورش در اقدامی نمادین؛ جشن سال نو را در معبد مردوک در شهر بابل بر گزار کرد و در این مراسم؛ پسرش را پادشاه بابل و خود را شاه سر زمین ها نامید؛ با این عمل؛ کمبوجیه رسما ولیعهد کورش گردید.

کورش اینک آماده ی حمله به مصر می گشت؛ وی بابل را پایتخت زمستانی خود نامید و به پایتخت تابستانی خود همدان باز گشت. کورش در آرزوی فتح مصر بود که اجل به وی مهلن نداد و در گذشت.

فرجام کا کورش را مورخین این گونه ذکر می کنند:

به دنبال حمله ماساژت ها در شمال شرق ایران؛ ابتدا کورش قصد را بر آن می گذارد تا برای همیشه از دست آنان راحت شود و بعد به کار مصر برسد؛ زین رو به آن سمت  سپاه می کشد؛ ماساژتها اقوام یکایی بودند که کورش در ابتدای کار نیز با آنان در گیر شده بود.

 کورش که خود همیشه در قلب سپاه می جنگید؛ در بر خورد با سکاها و جنگ با آنان زخمی می شود و سپس در می گذرد؛ این واقعه به سال 530 پیش از میلاد باز می گردد. جنازه ی کورش را سپاهیان به پاسارگاد می برند و با تشریفا بسیار زیاد؛ در محلی که از قبل برای مرگش در نظر گرفته بود به خاک سپردند.. تمامی اقوام از کورش به عنوان مردی بزرگوار یاد می کنند و به خاطر تمام خصایص بزرگوارانه اش چون تسامح؛ جوانمردی؛ نوع دوستی؛ احترام به فرهنگ ها و ... وی را می ستایند.

یهودیان کورش را مسیح خود می شمردند.

یونانیان کورش را انسانی آرمانی می شمردند. و ایرانیان کورش را پدر می نامیدند.

گزنفون متن وصیت نامه کوروش را چنین می آورد:

من عمر خویش را در یاری به مردم سپری کردم، نیکی به دیگران؛ در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت که از همه ی شادی های عالم لذت بخش تر است. 

گزنفون در ادامه ی توصیف خود از کورش چنین می گوید:

کورش تمام رعایا ی خود را چون فرزند عزیز و گرامی می شمرد.

پس از مرگ کورش کبیر به سال 530 پ . م؛ اینک سرزمین ایران می بایست به جانشین وی برسد. کورش هشت سال قبل از مرگ؛ جانشین خود را مشخص کرده بود.؛ جانشین کورش کبیر؛ فرزند بزرگ او کمبوجیه بود که در دوران ولیعهدی؛ شاه بابل بود.

مادر کمبوجیه زنی بود به نام کاسان دان؛ که در زمان کورش وی در گذشته بود؛ کورش که به همسرش علاقه زیادی داشت؛ وقتی همسرش مرد؛ دستور داد در تمام سر زمین های خود؛ برای همسرش مراسم سوگواری به پا کنند.

زمان به تخت نشستن کمبوجیه؛ دقیقا مشخص نیست؛ اما می توان حدود آن را بین سال های 530 پ. م تا 525 پ .م دانست؛ کمبوجیه وقتی به تخت سلطنت پدرش تکیه زد؛ با سر زمین بسیار بزرگی رو برو شد که فرمانروای بی چون و چرای آن بود. در ابتدای کار کمبوجیه؛ گویا شورش هایی رخ داد که وی شدیدا آ«ها را سرکوب کرد.

کمبوجیه گویا از لحاظ رفتاری با پدرش تفاوت هایی بسیار داشت او بسیار مغرور؛ تند خو؛ متکبر و در بسیاری موارد با مردمان با شدت بر خورد می کرد؛ به علت همین رفتار های او؛ گویا بسیاری از نجبای پارس با وی مخالف بودند؛ یکی از این بزرگان مخالف کمبوجیه، برادر کوچک تذ او بردیا بود که از لحاظ رفتاری بسیار شبیه پدر بود و مردمان به وی بسیار علاقه داشتند؛ بردیا از طرف پدر؛ والی ایالات شرقی ایران گردیده بود.

کمبوجیه به دنبال جهانگیری های پدر؛ چشم طمع به مصر دوخته بود تا ادامه کار پدر را انجام دهد، بهانه ظاهری برای حمله به مصر توسط کمبوجیه به دست آمد و این بهانه آن بود که کمبوجیه در زمان پدرش؛ از دختر آمازیس؛ فرعون مصر؛ برای همسری خواستگاری کرده بود اما فرعون دختر فرمانروای پیشین را برای کمبوجیه فرستاده بود و این عمل؛ خشم کمبوجیه را بر انگیخته بود و به جز این؛ بهانه ی دیگری نیز برای حمله به مصر داشت؛ اگر به یاد بیاوریم؛ در ابتدای کار کورش؛ مصری ها با بابلیان و لیدی ها بر شد پارسی ها متحد شده بودندکه می بایست انتقام این عمل از آنان گرفته می شد. اما همان گونه که گفته شد؛ اینها بهانه های ظاهری برای حمله به مصر بود و علت اصلی آن به دست آوردن سر زمین مهم، ثروتمند و متمدن مصر بود.

همه چیز مهیا بود تا شاهنشاه جدید ایران؛ برای جنگ با مصر حرکت کند و حکومت چندین صد ساله ی فراعنه را در هم شکند ودر امر کشور گشایی؛ دست کمی از پدر نداشته باشد؛ اما گویا یک چیز شدیدا فکر کمبوجیه را آزار می داد و ان خطری بود که بقای سلطنتش را تهدید می کرد. او برای جنگ با مصر باید مدت ها دور از مرکز حکومتش می ماندو تنها کسی که می توانست در این غیاب طولانی، شاهنشاهی وی را تصاحب کند؛ برادر کوچکترش بردیا بود؛ رفتار خوب بردیا با مردم و تعلق مردم به بردیاو شباهت رفتاری بردیا با کورش؛ عوامل خطرناکی برای شاهنشاهی کمبوجیه بود.

پس کمبوجیه تصمیم گرفت برادر خود را مخفیانه بکشد و دستور داد هیچ کس از این موضوع با خبر نشود؛نزدیکان دستور کمبوجیه را اجرا کردند؛ کمبوجیه اینک با خیال راحت تری آماده سفر جنگی خود به مصر شد. کمبوجیه با سپاه بسیار بزرگ خود به سال 525 پ. م از بابل به راه افتاد؛ تقریبا مصادف با حرکت کمبوجیه؛ آمازیس که فرعونی لایق و با درایت بود، به علت کهولتسن و پیری مرد و به جای وی پسرش پستامیک سوم که چون پدر کار آزموده نبود؛ به جای آمازیس؛ فرعون مصر شد.

کمبوجیه در راه جنگ با مصر؛ با شیوخ و سران اعراب نبطی پیمانی بست که آنان هنگام عبور سپاهیان ایرانی از بیابان شینا؛ آب را برای مردان جنگی ایران تهیه کنند. راهپیمایی سپاه بزرگ ایران از بیابان سینا؛ 10 روز طول کشید؛ در حالی که نیروی دریایی ایران با کشتی های خود پیاده نظام را حمایت می کرد؛ این گونه سپاه ایران به بندر غزه رسید؛ که نقطه ای بسیار مهم و از لحاظ نظامی بسیار با ارزش بود.

کمبوجیه این دروازه ی مهم را فتح کرد که دروازه ی ورود آسیا به آفریقا بود؛ سپاهیان ایران پس از گذر از این نقطه ی حساس؛به مقابل نقطه ی مرزی پلوزیم رسیدند که دروازه ی شمال شرقی مصر می بود؛ سپاهیان فرعون مصر؛ پستامیک؛ در این نقطه در مقابل سپاهیان کمبوجیه؛شاهنشاه ایران صف آرایی کرده بودند و انتظار وی را می کشیدند. جنگ سختی بین طرفین رخ داد و اوضاع جنگ به حد اعلا درجه ی دشواری رسید؛ اما شکست در سپاهیان مصر جلوه گر شد و فرعون با باقی مانده ی سپاهش از ترس به درون پایتخت مصر یعنی شهر ممفیس گریختند. در این هنگام؛ کمبوجیه سفیرانی سوار بر کشتی نمود که مصریان را به تسلیم شدن دعوت نمایند؛ اما مصریان پس از دیدن کشتی ها به آنان تاختند و سفیران شاهنشاه راکشتند، آن گاه سپاهیان کمبوجیه از شمال به جنوب با پیمودن دره ی نیل، سراسر مصر را تسخیر کردند؛ این واقعه به سال 524 پ. م رخ داد.

فرعون مصر؛ اسیر کمبوجیه شد؛ کمبوجیه با ملاطفت با وی رفتار کرد که یاد  آور اقدامات پرش کورش بود؛ او حتی معابد مصریان را نیز ویران نکرد و به آنها احترام کرد. اما وقتی فرعون مصر؛ قصد توطئه بر علیه کمبوجیه شاهنشاه ایران را داشت؛ وی دستور کشتن او را صادر کرد و به جای او یک فرمانده ایرانی به نام آریاند را ستاتراپ دار مصر نمود.

بسیاری از شهر ها و کشورهای اطراف مصر؛ پس از این قدرت نمایی کمبوجیه؛ بدون جنگ تسلیم ایران شدند؛ اما کمبوجیه به مصر نیز قانع نشد و تصمیم گرفت فتوحات خود را در قاره ی آفریقا ادامه دهد پس سپاهی بزرگ برای جنگ با لیبی و کارتاژ فرستاد و خود نیز با سپاهی دیگر عازم جنگ با حبشه شد.

سپاهی که عازم لیبی بود؛ در میان راه با طوفان شن رو به رو شد و تلفات زیادی بر ایرانیان وارد شد اما با وجود این؛ یونانیان لیبی به اطاعت کمبوجیه در آمدند؛ اما سفر جنگی که خود کمبوجیه در آن عازم حبشه بود، با پیروزی همراه شد و سپاهیان ایران تا قلب حبشه نفوذکردند و کمبوجیه؛ شهری به نام همشرس مروئه در آنجا بنا نهاد. کمبوجیه پس از آن که از حبشه به مصر باز گشت؛ خبر تلفات سپاهیان خود را در راه لیبی شنید. در اثر شنیدن این اخبار ناگوار؛ مرض صرع بر وی حاصل شد اما این آخرین خبر بد برای این پادشاه جوان نبود؛ اخباری که از ایران برای کمبوجیه مخابره می شد؛ بسیار ناگوار تر از خبری بود که از تلفات لیدی به وی رسید.

اخبار حاصله از پارس؛ چیزی بود که کمبوجیه  همیشه از آن هراس داشت و به خاطر آن دست خود را به خون برادر کوچکترش آلوده کرده بود؛ مخبران برای کمبوجیه پیاپی پیام می آوردند که برادر کوچک وی بردیا؛ در ایران جای او را غصب کرده و خود را شاه ایران نامیده است.

کمبوجیه خوب می دانست که او برادر خود را مخفیانه کشته است و کسی که اینک بر تخت شاهی نشسته بردیا نیست؛ بلکه کسی است که خود را به دروغ بردیا نامیده و غاصب سلطنت او گردیده است. آری این قشار عصبی بر کمبوجیه؛باعث تشدید مرض صرع او شد؛ او که ذاتا مردی تند خو و مغرور بود؛ با شنیدن این اخبار ناگوار و تشدید مرض صرعش، مبدل به فرمانروایی با مرض جنون گردید و از آن تاریخ؛ در مصر دست به رفتاری زد که مصریان و ایرانیان و نزدیکان پارسی اش از وی بسیار رنجیدند.

او پس از شدت یافتن جنونش؛ به تقدسات مردمان مصر توهین کرد و گاو مقدس مصریان را که آپیس نام داشت را کشت و نزدیکان خود را بسیار رنجانید. حتی دست به قتل برخی از آنها زد؛ حتی در جایی او زن باردار خود را که کرده هایش را نقد می کرد مورد ضرب قرار داد که در اثر این عرضه؛ فرزندش از این زن سقط شد؛ کمبوجیه که دیگر رفتارش از حالت طبیعی خارج گردیده بود؛ برای به دست آوردن تاج و تخت خود؛ پس از سه سال دوری از ایران در بهار 522 پ. م با سپاهیان خود عزم بازگشت به ایران را می کند و مصر را به سردار خود آرپاند می سپارد.

قتل برادر؛ اخبار نا خوشایند از ایران؛ اعمال زشت او با مصریان؛ و کردار زشتش با نزدیکان خود؛ شدیدا روان کمبوجیه؛ این شاهنشاه جوان را می آزرد و تقریبا به وی شخصیت یک پادشاه دیوانه را داد. کمبوجیه در راه باز گشت از مصربه ایران؛ به سوریه می رسد و در نزدیکی دمشق، به طور مرموزی می میرد؛ عده ای بر این باور بودند که وی خود کشی کرد و عده ای گفتند خنجر عریان وی به ران پایش فرو رفت و اواز این زخم مرد و شاید واقعیت هیچ کدام از این ها نباشد!

کمبوجیه در حالی مرد که هیچ جانشینی از وی باقی نمانده بود. سپاهیان کمبوجیه؛ جنازه ی او را با خود به ایران آوردند گویا جناره ی وی را به پارس بردند و برخی بر این باورند؛ مکانی که در نزدیکی آرامگاه کورش کبیر قرار دارد و معروف به زندان سلیمان است؛ آرامگاه کمبوجیه؛ این شاهنشاه نا فرجام است.

اما در ایران؛ در مدت غیاب سه ساله ی کمبوجیه چه گذشت نکته ای است که برای پاسخ به آن باید به قبل از سفر کمبوجیه به مصر باز گردیم. به یاد بیاوریم کمبوجیه قبل از سفر خود به مصر،برادر خود بردیا را مخفیانه کشت؛ پس از انجام این کار؛ مردی مادی از طایفه ای مغ ها که نام او گئومات بود رای انجام امور مرکز کشور در غیاب خود بر گزید، این مرد شباهت ظاهری بسیاری با بردیا داشت؛ کمبوجیه با خیال راحت از ایران راهی مصر شد و همان گونه که شرح آن رفت، در مصر به پیشرفت ها و پیروزی ها دست یافت.

گئومات از این غیبت طولانی شاهنشاه و نازضایتی پارسیان از کمبوجیه و علاقه آنان به بردیا و شباهت ظاهری خود با بردیا و دانستن راز مرگ بردیا؛ سود جست و خود بر تخت سلطنت تکیه زد و خود را شاهنشاه ایران نامید، مردانی که از این ماجرا خبر داشتند و تعداد آنان بسیار کم بود؛ از ترس جان خود چیزی نگفتندو گئومات نیز برای پوشیده ماند این راز؛ در انظار عمومی ظاهر نشد و جز جند نفر از نزدیکان و محارم؛  کسی حق دیدن وی را نداشت، او برای به دست آوردن قلوب مردم؛ دست به اصلاحاتی زد و مالیات سه ساله را بر مردم بخشید؛ بسیاری از بزرگان پارس به خیال آن که او بردیا پسر کورش است؛ از او حمایت کردند.

بدین ترتیب؛ گئومات مغ؛ هشت ماه با عنوان بردیا حکومت کرد؛ ولی در واقعاو بردیای دروغین بود.

اما وقتی سپاهیان کمبوجیه در حالی که شاهنشاه خود را از دست داده بودند وارد شوش شدند؛ ورق برگشت زیرا آنان از جریان مطلع بودند. چون کمبوجیه در بستر مرگ؛ واقعیت را به آنان گفته بود؛ فرمانده ی این سپاه پارسی؛ یک شاهزاده هخامنشی به نام داریوش بود. {می گوییم داریوش شاهزاده ی هخامنشی بود؛ زیرا پدر داریوش گشتاسب؛ از زمان شاهنشاهی کورش کبیر و کمبوجیه شاه ایران در استان پارت ( واقع در مشرق ایران) بود و گونه ای عموزاده ی کمبوجیه تلقی می شد}

مابقی شاهنشاهان هخامنشی پس از داریوش نیز ذکر میگردد تا راهنمای جامع تری باشد.

نام شاهنشاهان هخامنشی به ترتیب به تخت نشستن:

1- کورش کبیر                                  (559 -530 پ .م)

2 – کمبوجیه                                   (530 – 522 پ .م)

3- داریوش کبیر                                 (522 - 486 پ . م)

4- خشاریاشا                                     (486 -465 پ . م)

5- اردشیر اول                                   (465 -423 پ .م )

6- داریوش دوم                                  (423 -404 پ .م)

7- اردشیر دوم                                   (404 -359 پ . م) 

8- اردشیر سوم                                   (359 – 338پ .م) 

9 –داریوش سوم                                  (336 -330 پ .م)

وقتی داریوش وارد شوش شد؛ شش نفر از نجبای هخامنشی که از جریان بردیای دروغین مطلع گشته بودند و خواستار پایان دادن به اوضاع حاکم بودند؛ داریوش را شاهزاده ی نظامی بود؛ وارد انجمن خود کردند و به هم فکری پرداختند که برای رهایی از جکومت گئومات مغ چه کنند؛ نتیجه ی هم اندیشی آن هفت نفر چنان شد که با توجه به این که آنان مردان والامقام پارس هستند؛ می توانند به راحتی وارد قصر شاهی شوند.

بدون آن که کسی به آنان شک کند؛ بعد از آن به بهانه ی آوردن پیامی مهم و سری از استان های شرقی که پدر داریوش – گشتاسب – والی آن ها بودشرف حضور در مقابل بردیای دروغین را بیبند و در فرصت حاصله؛ گئومات را بکشند. در این هنگام؛ در بین مردم شوش شایع شده بود که کسی که بر تخت سلطنت نشسته، بردیا پسر کورش نیست؛ بلکه مردی مادی از تبار مغ ها می باشد.

گئومات از ترس این که این شک درست مردم به یقین مبدل نشود و مردم موجبات از بین رفتنش را فراهم نیاورند؛ مردی از نجبای پارس را که در مصر؛ کمبوجیه با او بی مهری کرده بود و فرزندش را کشته بود را به دربار دعوت کرد و از او خواست تا به بالای برج قصر پادشاهی برود و به دروغ به مردم بگوید کسی را که به روی تخت شاهنشاهی هخامنشی تکیه زده است دیده و او کسی جز بردیا؛ پسر کورش نیست. اما آن مرد؛ هنگامی که بر بالای برج رقت؛ آن مطلبی را که بردیا خواهان آن بود را نگفت و واقعیت امر را را تعریف کرد و پرده از راز گئومات مغ که خود را بردیا؛ پسر کورش نامیده بود؛ برداشت و پس از این عمل؛ خود را از برج به پایین انداخت و در دم جان باخت.

جریان مرگ این مرد؛ مصادف با آمدن آن هفت نفر نجبای پارسی که می خواستند گئومات را بکشند؛ طبق برنامه ی از فبل مشخص شده؛ آن هفت نفر وارد ارگ شدند و چون آنان از بزرگان پارس بودند، مانع ورود آنان نشدند؛ اما وقتی آنان ارد صحن و حیات کاخ شدند، خواجه سرایان جلوی آنان را گرفتند و علت حضور آن را جویا شدند و نگهبانانی که آن هفت نفر را به درون کاخ راه داده بودند را مورد مواخذه قرار دادند؛ اما این هفت نفر که داریوش هم در میان آنان بود؛ سریعا شمشیر های خود را کشیدند و خواجه سرایان را کشتند.

 از صدای در گیری ایشان در بیرون تالار؛ گئومات خبر دار اما تا پیش از آن که بتواند کاری کند؛ آنان به درون حرمسرا وارد شدند و در گیری بین آن هفت نفر با گئومات و برادرش بالا گرفت و در نتیجه آن شد که داریوش؛ گئومات را کشت و آن هفت نفر؛ سر گئومات مغ را بریدند و در بین مردم بردند تا مردم ببینند که آن مرد؛ بردیا پسر کورش نیست؛ بلکه گئومات مغ است و به دروغ به مردم حکومت می کرده است؛ مردم هم شدیدا از حیله ای که بر آنان رفته بود آشفتند و هر چه مغ در شهر یافتند کشتند و اگر غروب خورشید نمی رسید؛ نسل مغان از میان می رفت؛ این روز در تاریخ ایران هخامنشی به روز مغ کشان معروف گردید.

پس از چند روز؛ آن هفت نفر گرد آمدند تا در مورد آینده ی کشور هخامنشی با هم به صجبت بنشینند. زیرا هر دو پس کورش مرده بودند و نه از کمبوجیه و نه از بردیا، پسری نبود تا شاه گردد. آن هفت؛ سه نظر در مورد نوع حکومت در ایران داشتند؛ عده ای شان به حکومت دمکراسی ( انتخابی) مایل بودند؛ عده ای نوع حکومت الیگاراشی ( حکومت تنی چند بر مردم) را می پسندیدند و داریوش نیز با عده ای دیگر به حکومت مطلقه ی شاهنشاهی موافقت نشان می دادند، پس از جلسه در مورد نوع حکومت در ایران؛ این نتیجه حاصل شد که یکی از آنان شاه گردد و مابقی که از خانواده های بزرگ پارسی بودند؛ در کار ها دخالت نمایند و نظرات شاهنشاه را جویا شوند و شاهنشاه در امور کلان کشور داری؛ بدون نظر آنان کاری نکند و هر کدام از آنان هر گاه خواستند بدون وقت قبلی به حضور شاهنشاه برسند؛ مگر آن که شاهنشاه در حرمسرا باشد.کلیت حکومت مورد تایید هر هفت نفر قرار گرفت؛ و تنها یک چیز ماند و آن که کدام یک از آنان  می بایست شاهنشاه گردد.

یکی از آن هفت نفر که در جریان خلع گئومات مغ؛ چشمانش را از دست داده بود؛ به علت این نقض بدنی نمی توانست شاه گردد و تنها بین شش نفر باقی مانده باید شاه مشخص می شد؛ آن شش نفر گفتند که فردا قبل از طلوع خورشید؛ سوار بر اسب به کنار شهر بروند و اسب هر کدام در طلوع آفتاب شیهه کشید؛ صاحب آن اسب شاهنشاه هخامنشی می گردد. داریوش مهتری داشت به نام بارس؛ وی بسیار ریرک بود وقتی داریوش قضیه را بری او تعریف کرد. او اسب داریوش را برداشت و با یک اسب مادیان به نقطه ای برد که فردا قرار بود شاه ایران مشخص شود؛ در آن جا اسب داریوش را به وصال مادیان رساند. سحرگاه وقتی داریوش با پنج نفر دیگر به نقطه ی مشخصه رسیدند؛ در اولین سپیده دم که آسمان روشن شد و زمین مشخص گردید؛ اسب داریوش به یاد شب گذشته شیهه کشید و پس از آن  رعد و برق زد؛ آن پنج نفر زاده ی پارسی از اسب پایین آمدند و بر داریوش تعظیم کردند و این گونه داریوش در سال 522 پ. م شاهنشاه شد.

Bisotun1

داریوش خود ذاتا مردی مومن به خدا و یکتا پرست بود؛ و به تخت سلطنت نشستن خود را در کتیبه ای بیستون شرح می دهد:  به خواست اهورمزدا؛ من شاه هستم ؛ اهورامزدا شاهی را به من عطا فرمود.  

اما به تخت سلطنت نشستن داریوش؛ مصادف نبود با یک حکومت آسان و باب میل؛ اکثر ایالات که در زملن کورش کبیر و کمبوجیه تحت امر دربار هخامنشی بودند؛ به علت غیاب طولانی مدت کمبوجیه و قضیه ی بردیای دروغین و شرایط حاکمه ی آن دوران؛ علم شورش و استقلال سر داده بودند و خواهان خود مختاری بودند.

اگر کسی جز داریوش به سلطنت می رسید؛ در مقابل آن همه مشکل توان مبارزه نداشت و تسلیم می شد. اما داریوش سعی می کند تمام مشکلات را حل نماید و در اولین سال سلطنتش 19 جنگ می کند با کسانی که خود را به دروغ شاه نامیده بودند و 9 شاه دروعین و سر کش را بر می اندازد؛ داریوش در کتیبه بیستون نام آنان را می برد و شکل آنان را نیز رسم می کند. داریوش در کتیبه، نام اصلی آنان و نامی که به دروغ بر خود نهاده بودند و استانی را که نا امن نموده بودند؛ نام می برد. درادامه نام اقدامات شورشیان به تفضیل از معنی کتیبه ذکر می گردد.

داریوش شاه گوید:

این است آن چه من بخواست اهورامزدا در همان یک سال پس از آنکه شاه شدم؛ نوزده جنگ کردم بخواست اهورمزدا من آنها را زدم و نه شاه گرفتم.

یکی ( گئومات مغ) بود او دروغ گفن چنین گفت (من بردی پسر کورش هستم) او پارس را نا فرمان کرد

یکی (آثرین) نام خوزی او دروغ گفت چنین گفت

( من در خوزستان شاه هستم) او خوزستان را نا فرمان کرد

یکی (ندئیت ئیر)  نام بایلی او دروغ گفت چنین گفت

من (بخت النصر) پسر (نیون ئیت) هستم

او بابل را نا فرمان کرد

یکی (مر تی ی ) نام پارسی او دروغ گفت چنین گفت

من (ایمنیشن) در خوزستان شاه هستم

او خوزستان را نا فرمان کرد

یکی ( فرورتی) نام مادی او دروغ گفت چنین گفت من(خش ثرئیت) از دودمان (همخشتره) هستم

او ماد را نا فرمان کرد

یکی (چی ثرتخم) نام (اسگرتی) او دروغ گفت چنین گفت

من در (اسگرت) شاه هستم از دودمان ( هوخشتره)

او ( اسگرت) را نا فرمان کرد

یکی ( فراد) نام ( مروی) او دروغ گفت چنین گفت

من در ( مرو) شاه هستم 

او ( مرو) را نا فرمان کرد

یکی ( وه یزدات) نام پارسی او دروغ گفت چنین گفت

(من پسر کورش هستم)

او پارس را نا فرمان کرد

یکی (ارخ ) نام ( ارمنی) او دروغ گفن چنین گفت

من ( بخت النصر) پسر (نبون ئیت) هستم

او بابل را نا فرمان کرد

اشکال حجاری شده ی کتیبه به شکل نمادین سخن ها دارد.

Bisotun-inscription

شاه ایستاده با قامتی بلند تر از مابقی؛ سلاح مقدس در دست چپ و پای راست بر روی سینه بردیای دروغین و دست راست به نشان سلام آریایی به سمت فروهر و فروهر با دست راست همان سلام را به داریوش اهدا می کند و در مقابل او شاه دروغینی که در جنگ های مختلف به اسارت داریوش در آمده اند دست بسته؛ و با زنجیر گردن هایشان به هم متصل و کوتاه قد کشیده شده اند؛ دو تن از بزرگان پارس پشت داریوش

تصویر داریوش در بیستون بر خلاف تصاویر داریوش در تخت جمشید؛ نه حالتی شاهانه؛ بلکه به شکل سرداری فاتح ترسیم شده است.

در بند بند کتیبه داریوش یکتا پرستی خود را عنوان می کند و ما بقی را به آن دعوت می کند

( آن که اهورامزدا را بپرستند؛ چه زنده چه مرده؛ برکت از آن او خواهد بود)

این گزارشات از داریوش چهره ای مومن تصویر می کند که در هر کاری خواست خداوند را بر هر خواستی ارجح می داند

در بیستون تصویر داریوش چون شیری است درنده اما گوی در این حالت هم از عدل خارج نگردیده

( در این کشور ها مردی که وفا داربودخوب نواختم و آن که بی وفا بود سخت کیفر دادم)

گویا داریوش خواهان آن است تا سخنانش باور شود و این گزارشات پیدار بماند.

( آن چه به وسیله من کرده شد تو را باور آمد؟ پس بر مردم بسپار پنهان مدار. اگر این گزارشات را پنهان نداری و به مردم بگویی اهورامزدا دوست تو باد. دودمان تو بسیار)

از گزارشات کتیبه چنان بر می آید که داریوش طرف مخاطبش نه مردمان عصر خود بلکه فرداییان هم هستند.

داریش پدر گونه مالکان فرداهای ایران را نصیحت می کند

(  تو که زین پس شاه خواهی بود خود را قویا از دروغ بپای. اگر چنان فکر کنی که چه کنم تا کشورم در امان باشد مردی که دروغ زن باشد سخت کیفر ده )

و اما کتیبه ی بیستون

ستون اول       

بند یکم:  من داریوش هستم؛ شاه بزرگ؛ شاه شاهان؛ شاه در پارس؛ شاه کشورها؛

پسروشتاسب نوه ارشام هخامنشی

بند دوم: داریوش شاه گوید

پدر من وشتاسب؛ پدر وشتاسب ارشام؛ پدر ارشام آریا من؛ پدر آریا من

چیش پیش، پدر چیش پیش هخامنش بود

بند سوم: داریوش شاه گوید:

بدین جهت ما هخامنش خوانده می شوی که از دیر گاه اصیل هستیم

از دیرگاه تخمه ما شاهان بودند.

بند چهارم: داریوش شاه گوید

هشت تن از تخمه من شاه بودند؛ من نهمین هستم؛ ما نه تن  پشت اندر پشت شاه هستیم

بند پنجم: داریوش شاه گوید:

به خواست اهورامزدا من شاه هستم؛ اهورامزدا شاهی را به من اعطا فرمود.

بند ششم: داریوش شاه گوید:

این است کشورهایی که از آن من شدند؛ به خواست اهورامزدا

من شاه آن هایم:

 پارس؛ خوزستان؛ بابل؛ آشور؛ عرب؛ مصر؛ اهل؛ دریا؛ لیدی؛ یونان؛ ماد؛ ارمنستان؛ کپودوکیه؛ پرثو؛ خراسان؛

سیستان؛ هرات؛ خوارزم؛ بلخ؛ سغد و گندار؛ طوایف دو طرف دریای خزر، دره رود هیرمند؛ بلوچستان؛ مکران و عمان؛ جمعا بیست و سه کشور.

بند هفتم: داریوش شاه گوید:

این است کشورهایی که ار آن من شدند به خواست اهورامردا.

بندگان من بودند؛ به من باج دادند؛  آنچه از طرف من به آنها گفته شد چه شب چه روز همان کردند

بند هشتم: داریوش شاه گوید:

در این کشور ها مردی که وفا دار بود او را خوب نواختم آن که بی وفا بود سخت کیفر دادم.

به خواست اهورامزدا این است کشور هایی که به قانون من احترام گذاشتند؛ آن طور که از طرف من گفته شد

همان طور کردند.

بند نهم : داریوش شاه گوید:

اهورامزدا این شاهی را به من بخشید؛ اهورامزدا مرا یاری کرد تا این شاهی را به دست آوردم؛ به خواست اهورمزدا این شاهی را دارم.

بند دهم: داریوش شاه گوید:

این است آن چه به وسیله من کرده شد پس از آن شاه شدم؛

کمبوجیه نام پسر کورش از تخمه ما بود او این جا شاه بود

 همان کمبوجیه را برادری بود بردی نام از یک مادر و یک پدر با کمبوجیه

پس از آن کمبوجیه بردی بکشت؛ به مردم معلوم نشد بردی کشته شده

پس از آن کمبوجیه رهسپار مصر شد؛ وقتی که کمبوجیه رهسپار مصر شد

مردم نا فرمان شدند چس از آن دروغ در کشور بسیار شد؛ هم در پارس هم

ماد ها در سایر کشور ها 

بند یازدهم: داریوش شاه گوید

پس از آن مردی مغ بود گئومات نام؛ او از (پ ئیسی یاوودا) برخاست

کوهی است (ارکدریش) نام چون از آن جا برخاست چهارده روز از ماه

( ویخن ) گذشته بود؛ او به مردم چنان گفت که من بردی پسر کورش

و برادر کمبوجیه هستم، پس از آن همه از کمبوجیه برگشتند و به

سوی او شدند هم پارس  هم ماد هم سایر کشورها

شاهی را او برای خود گرفت؛ نه روز از ماه (گرم پد) گذشته بود

آن گاه شاهی را برای خود گرفت؛ پس از کمبوجیه به دست مرد.

بند دوازدهم: داریوش شاه گوید:

این شاهی که گئومات مغ از کمبوجیه ستانده بود، این شاهی از

دیر گاهان در تخمه ما بود؛ پس از آن گئومات مغ  آن را از کمبوجیه

ستاند؛ هم پارس هم ماد هم سایر کشور ها را او تصرف کرد و از آن خود نمود؛ او شاه شد.

بند سیزدهم: دایوش شاه گوید:

نبود مردی نه پارسی نه مادی نه هیچ کس از تخمه ما

که شاهی را از گئومات مغ بستاند؛ مردم شدیدا از او ترسیدند، که

مباد مردم زیادی را که بیش از آن بردی را شناخته بودند بکشند؛

بدان جهت مردم را می کشت

که مبادا او را بشناسند که او بردی پسر کورش نیست.

ادامه بند سیزدهم: هیچ کس را یاری گفتن چیزی در باره گئومات مغ نبود

تا من رسیدم؛ پس از آن من از اهورامزدا مدد خواستم؛

اهورامزدا به من یاری ارزانی فرمود.

ده روز از ماه ( باگیادئیش) گذشته بود؛ آن گاه من با چند مرد آن

گئومات مغ و آن هایی که دستیار او بودند کشتم.

 دژی (سیک ووتیش) نام سر زمینی (نی سای) نام ماد آن جا او را

کشتم؛ شاهی را از او ستاندم؛ به خواست اهورامزدا من شاه سدم،

اهورامزدا شاهی را به من اعطا کرد.

بند چهاردهم: اریوش شاه گوید:

شاهی از تخمه ما برداشته شده بود؛ آن را من بر پا کردم؛ من آن را در

جایش استوار نمودم؛ چنان که بیش از این بود همان طور من کردم،

من پرستشگاه هایی که گئومات مغ ویران نموده بود مرمت کردم

به مردم چراگاها و رمه ها و غلامان و خانه هایی که گئومات ستانده

بود باز گرداندم؛ من مردم را در جایشان استوار نمودم؛ هم پارس هم ماد

 و سایر کشور ها را چنان که بیش از این بود همان طور من آن چه را

برداشته شده را پس آوردم؛ به خواست اهورامزدا من این را کردم؛

من کوشیدم تا خاندان ما در جایش استوار نمایم؛ چنان که پیش از این بود آن طور کشیدم،

به خواست اهورامزدا؛ تا گئومات مغ خاندان ما را بر ندارد

بند پانزدهم: داریوش شاه گوید:

 این است آن چه من کردم پس از آن که شاه شدم.

بند شانزدهم: داریوش شاه گوید:

چون من گئومات مغ را کشتم (آثرین) نام پسر (او پدرم) در خوزستان

بر خاست به مردم چنین گفت: من در خوزستان شاه هستم؛ پس از

آن خوزیان نا فرمان شدند به طرف (آثرین) گرویدند؛ او در خوزستان

شاه شد و مردی بابلی (ندیت ب ئیر) پسر (آئین ئیت) در بابل بر خاست؛

مردم را بفریفت که من (بخت النصر) پسر (نیون ئیت) هستم؛ پس از

آن همه مردم بابل به طرف او گرویدند بابل نا فرمان شد؛ او شاهی را در بابل گرفت.

بند هفدهم: داریوش شاه گوید:

پس از آن من پیام فرستادم خوزستان، (آثرین) بسته به سوی من آوردند من او را کشتم.

بند هژدهم: داریوش شاه گوید  

پس از آن من رهسپار بابل شدم به سوی آن (ندیت ب ئیر)که خود

را (بخت النصر) می خواند؛ سپاه وی دجله را در دست داشت آن جا

ایستادند دجله به جهت آب ها قابل کشتی رانی بود؛ پس از آن سپاه

را بر مشک ها قرار دادم پاره ای بر شتر سوار کردم برای عده ای

 اسب تهیه کردم؛ اهورامزدا به من یاری ارزانی فرمود

به خواست اهورامزدا دجله را گذشتیم آن جا سپاه (ندیت ب ئیر) را

بسیار زدم از ماه (اثری یادی ی) بست و شش گذشته بود آن گاه جنگ کردیم.

بند نوزدهم: داریوش شاه گوید:

پس از آن من رهسپاربابل شدم؛ هنوز هنوز به بابل نرسیده بودم؛

شهری (زازن) نام کنار فرات آن جا (ندیت ب ئیر) که خود را

(بخت النصر) می خواند با سپاه علیه من به جنگ درآمد, پس از آن جنگ کردیم.

اهورمزدا به من یاری ارزانی فرمود؛ به خواست اهورامزدا من سپاه (ندیت ب ئیر) را بسیار زدم بقیه به آب انداخته شد؛ آب آن را برداشت از ماه (انامک) دو روز گذشته بود آن گاه جنگ کردیم.

ستون دوم

بند یکم: داریوش شاه گوید  

پس از آن (ندئیت ب ئیر) با سواران کم گریخت و رهسپار بابل شد

پس از آن من رهسپار بابل شدم

به خواست اهورامزدا هم بابل را گرفتم هم (ندئیت ب ئیر) را گرفتم

پس از آن (ندئیت ب ئیر) را در بابل کشتم

بند دوم:  مادامی که من در بابل بودم کشورهایی که نسبت به من نا فرمان شدند:

پارس؛ خوزستان؛ ماد؛ آشور؛ مصر؛ پارت؛ مرو؛ ثنگوش؛ سکائیه بودند.

بند سوم: داریوش شاه گوید:

مردی ( مرتی ی) نام پس ( چین چی خری) در شهر ( کوکن کا) نام در پارس و آن جا ساکن بود.

او در خوزستان بر خاست به مردم چنین گفت: که من (ایمنیش) شاه در خوزستان هستم .

بندچهارم: داریوش شاه گوید:

آن وقت من نزدیک خوزستان بودم؛ پس از آن خوزیها از من ترسیدند آن (مرتی ی ) را گرفتند و اورا کشتند.

بند پنجم: مردی مادی (فرورتی ) نام او در ماد برخاست

چنین به مردم گفت: که من (خش ثریت) از تخمه (اووخش تر) هستم.

پس از آن سپاه ماد به در کاخ بود او نسبت به من نا فرمان شد

به سوی آن (فرورتی) رهسپار شد او در ماد شاه شد

بند ششم: داریوش شاه گوید:

سپاه پارسی و مادی که تحت فرمان من بود کم بود؛ پس من

سپاه فرستادم؛ (ویدرن) نام یکی از مردان پارسی من بود؛

من او را سر کرده سپاه کردم به آن ها گفتم

(فرا روید آن سپاه مادی که خود را از من نمی دانند بزنید)

 پس از آن (ویدرن) با سپاه روانه شد؛ چون به ماد رسید شهری

(ماروش) نام در ماد آن جا با مادی ها جنگ کرد.

آن که سر کرده مادی ها بود او آن وقت آن جا بود؛ اهورامزدا مرا یاری

کرد و به خواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه نا فرمان را بسیار بزد

ار ماه  (انامک) بیست و هفت روز گذشته بود آن گاه جنگ ایشان در گرفت

پس از آن سپاه من در سر زمین (کمپد) نام در ماد) ان جا بماند تا من به ماد برسم.

بند هفتم:  داریوش شاه گوید:

(دادارشی) از مردان ارمنی من بود؛ او را فرستادم ارمنستان چنین به او گفتم:

(فرا رو آن سپاه نا فرمانی که خود را از آن من نمی خواند بزن)

پس ار آن (دادارشی) رهسپار شد؛ چون به ارمنستان رسید

نا فرمایان به جنگ علیه (دادارشی)فرا رسیدند

دهی (زوزوهی) نام در ارمنستان؛ آن جا جکگ کردند. اهورامزدا مر

یاری کرد و به خواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه را بسیار بزد. از ماه

(ثورواهر) هشت روز گذشته بود آن گاه که جنگ ایشان در گرفت

بند هشتم: داریوش شاه گوید:

 باز دددومین بار نافرمایان گرد آمده به جنگ علیه (دادارشی) فرا

رسیدند. دژی (تیگر) نام در ارمنستان ان جا جنگ کرئند؛

اهورامزدا مرا یاری کرد به خواست اهورامردا سپاه من  آن سپاه نا فرمان را بسیار بزد

هژده روز از ماه ( ثورواهر) گذشته بود آن گاه جنگ ایشان در گرفت.

بند نهم: داریوش شاه گوید:

باز سومین بار نا فرمایان گرد آ»ده به جنگ علیه (دادارشی) فرا

رسیدند؛ دژی (اویما) نام در ارمنستان آن جا کردند اهورامزدا مرا یاری کرد.

ادامه بند نهم: به خواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه  نا فرمان را بسیار بزد

از ماه (ثائیگوچی) نه روز گذشنه بود؛ آن گاه حنگ ایشان در گرفت؛

پس از آن (دادارشی) به خاطر من در ارمنستان ماند تا من به ماد رسیدم.

بند دهم: داریوش شاه گوید:

پس از آن (وومیس) که مرد پارسی من بود؛ او را فرستادم ارمنستان و چنین به او گفتم:

(فرا رو و سپاه نا فرمانی که خود را از من نمی داند بزن)

پس از آن (وومیس) رهسپار شد؛ چون به ارمنستان رسید پس از آن

نافرمایان گرد آمده و به جنگ علیه (وومیس) پرداختند.

سر زمین (ایزلا) نام در آشور آن جا جنگ شد؛ اهورامزدا مرایاری کرد.

ادامه بند دهم: به خواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه نا فرمان را بسیار بزد.

از ماه انامک پانزده روز گذشته بود آن گاه  جنگ ایشان در گرفت.

بند یازدهم: باز دوین بار نافرمایان گردآمده جنگ علیه (وومیس) پرداختند،

سرزمین (اوتی یار) نام در ارمنستان آن جا جنگ کردند؛ اهورامزدا

مرا یاری کرد به خواست اهورامزدا سپاه من سپاه نا فرمان را بسیار

بزد، نزدیک پایام ماه (ثورواهر) آن گاه جنگ ایشان در گرفت

(وومیس) به خاطر من در ارمنستان بماند تا من به ماد رسید

بند دوازدهم:داریوش شاه گوید:

پس از آن من از بابل بدر آمدم و رهسپار ماد شدم؛ چون به ماد

رسیدم شهری (کودرو) نام در ماد؛ آن جا (فرورتی) که خود را

شاه ماد می خواند با سپاهی به جنگ من آمد؛ پس از آن جنگ

کردیم اهورامزدا مرا یاری کرد به خواست اهورامزدا سپاه آن

(فرورتی) را بسیار زدم؛ از ماه (وکن ئیش) بیست و پنج روز گذشته بود آن گاه جنگ کردیم.

 بند سیزدهم: داریوش شاه گوید:

پس از آن (فرورتی) با سواران کم گریخت سر زمین ( ری) نام از ماد

از آن سو روانه شد. من سپاهی دنبال او فرستادم (فرورتی) گرفته شد به سوی من آورده شد.

من هم بینی و گوش و هم زبان او را بریدم و یک چشم او را کندم

بسته دم در کاخ من نگاه داری شد همه او را دیدند پس از آن او را

در همدان دار زدم و مردانی که یاران بر جسته او بودند آن ها را در همدان در درون دژ آویزان کردم.

بند چهاردهم:  داریوش شاه گوید:

مردی (چی ثرتخم) نام سکائی اونسبت به من نا فرمان شد،

چنین به مردم گفت: من شاه در (سکارتیه) از تخمه ( هوخشتره)

هستم پس از آن من سپاه مادی و پارسی را فرستادم (تخمیس پاد)

مرد مادی با من بود؛ او را سردار آنان کردم چنین به آنان گفتم

(بروید و آن سپاه نا فرمانی که خود را از آن من نمی داند را بزنید)

پس از آن (تخمس پاد) با سپاه رهسپار شد با (چی ثر تخم) جنگ کرد؛

اهورامزدا مرا یاری کرد به خواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه نا فرمان

را بزد و (چی ثر تخم) را گرفت و به سوی من آورد

ادامه بند چهاردهم: پس از آن من هم بینی و هم گوش  او را بریدم و

یک چشم  او را کندم بسته دم در کاخ نگاه داشتم همه مردم او را دیدند

پس از آن او را در (اربل) دار زدم

بند پانزدهم: داریوش شاه گوید:

این است آن چه به وسیله من در ماد کرده شد.

بند شانزدهم: داریوش شاه گوید:

پارت و گرگان نسبت به من نا فرمان شدند؛ خودشان را از آن

(فرورتی) خواندند؛ ویشتاسپ پدر من او در پارت بود؛  او را مردم

رها کردند نا فرمان شدند. پس از آن وشتاسب با سپاهی که او را هم دست بود رهسپار شد.

شهری (ویشپ ورزاتی) نام در پارت آن جا با پارت ها جنگ کرد.

اهورامزدا مرا یاری کرد به خواست اهورامزدا؛ وشتاسب آن سپاه

نا فرمان را بسیار بزد؛ از ماه (وی یخن) بیست و چهار روز گذشته بود آن گاه جنگ ایشان در گرفت.

ستون سوم

یند یکم: داریوش شاه گوید:

پس آز آن من سپاهی از ری نزد وشتاسب فرستادم؛ چون آن سپاه نزد

وشتاسب رسید وشتاسب در راس آن قرار گرفت به راه افتاد،

شهری (پتی گرب نا) نام در پارت آن جا با نافرمایان جنگ کرد

 اهورامزدا مرا یاری کرد؛ به خواست اهورامزدا وشتاسب آن سپاه

 نا فرمان را بسیار بزد. از ماه  (گرم پد) یک روز گذشته بود آن گاه که جنگ در گرفت.

بند دوم: داریوش شاه گوید:

پس از آن کشور از آن من شد؛ این است آن چه به وسیله من در پارت انجام شد.

بند سوم: داریوش شاه گوید:

کشوری (مرو) نام آن نسبت به من نا فرمان شد؛ مردی (فراد) نام را بردار کردند

پس از آن من (دادارشی) سربان من در باختر (بلخ) نزد آن ها فرستادم چنان به او گفتم:

(فرا رو و آن سپاهی که خود را از آن من نمی داند بزن)

پس از آن (دادارشی) با سپاه رهسپار شد با مرویزی ها جنگ کرد، اهورمزدا

مرا یاری کرد، به خواست اهورمزدا سپاه من آن سپاه نا فرمان را بسیار بزد.

از ماه (اثری یادی ی ) بیست و سه روز گذشته بود آن گاه جنگ ایشان در گرفت.

بندچهارم: داریوش شاه گوید:

پس از آن کشور از آن من شد؛ این است آن چه به وسیله من در باختر (بلخ) کرده شد.

بند پنجم: داریوش شاه گوید:

مردی ( وهیزدات) نام شهری ( تااروا) نام در سر زمینی ( ی اوتی یا) نام

در پارس آن جا ساکن بود او دومین کسی است که در پارس بر خاست

چنین به مردم گفت:

(من بردی پسر کورش هستم)

پس از آن سپاه پارسی در کاخ که بیش از این از (انشان) آمده بود

نسبت به من نا فرمان شد به سوی آن (وهیزدات) رهسپار شد. او در در پارس شاه شد.

بند ششم: داریوش شاه گوید:

پس از آن سپاه پارسی و مادی تحت امرم را فرستادم (ارت وردی ی)

نام سردار پارسی من بود؛ او را بردار آنان کردم.

سپاه دیگر پارسی از عقب من راهی پارس شد؛ چون به پارس رسید

(رخا) نام در پارس سردار (وهیزدات) که خود را (بردی) می خواند

به جنگ علیه (ارت وردی ی ) آمد پس از آن جمگ کردند؛ اهورامزدا مرا یاری کرد.

ادامه بند ششم: به خواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه (وه یزدات) را بسیار بزد.

از ماه ( ثورواهر) دوازده روز گذشته بودآنگاه جنگ ایشان در گرفت.

بند هفتم: داریوش شاه گوید:

پس از آن (وه یزدات) با سواران کم گریخت و رهسپار (پ ئی شی یاو وادا)

شد از آن جا سپاهی به دست آورد ازآن پس به جنگ کردن

علیه (ارت وردی ی ) آمد در کوهی (پرک) تام جنگ کردند.

اهورامزدا  مرا یاری کرد؛ به خواست اهورا مزدا سپاه من (وه یزدات) را بسیار بزد.

از ماه (گرم پد) پنج روز گذشته بودآن گاه جنگ ایشان در گرفت و

ان (وه یزدات) را گرفتند و مردانی را که یاران برجسته او بودند گرفتند.

بند هشتم: داریوش شاه گوید:

پس از آن (وه یزدت) را و مردمانی که یاران برجسته او بودند

شهری ( او وادئیچ) نام در پارس در آن جا آن ها دار زدم

بند نهم: داریوش شاه گوید:

این است آن چه به وسیله من در پارس کرده شد

بند دهم: داریوش شا گوید:

آن (وه یزدات) که خود را بردی می خواند او سپاه به (رخج) فرستاده بود

(ویوان) نام سردار پارسی من بود؛ وی شهربان در (رخج) بود. او

 مردی را سر دار آن ها کرده بود. (وه یزدات)

ادامه بند دهم: (وه یزدات) چنین به ایشان گفته بود

فرا روید (ویوان) و آن سپاهی که خود را از آن داریوش می داند بزنید.

پس از آن سپاهی که (وه یزدات) فرستاده بود به جنگ کردن علیه

(ویوان) رهسپار شد. دژی (کاپیش کانی) نام در آن جا جنگ کردند.

به خواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه نا فرمان را بسیار بزد از ماه

(انامک) سیزده روز گذشته بود آن گاه  جنگ ایشان در گرفت.

بند یازدهم: داریوش شاه گوید

باز از آن پس نافرمانان گرد آمده ؛ به جنگ کردن علیه (ویوان) فرا رسیدند.

سر زمینی (گندو تو) نام در آن جا جنگ کردند؛ اهورامردا مرا یاری

کرد به خواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه ا فرمان را بسیار بزد از

ماه (وی یخن) هفت روز گذشته بود آن گاه جنگ ایشان در گرفت.

بند دوازدهم: داریوش شاه گوید

پس از آن مردی که سردار سپاه بود، که (وه یزدات) علیه (ویوان)

فرستاده بود، با سواران کم گریخت؛ به راه افتادند؛ دژی (ارشادا) نام

در (رخج) از کنار آن بفتند؛ پس از آن (ویوان) با سپاهی به دنبال

آن ها رهسپار شد در آن جا او مردانی را که پاران برجسته او بودند گرفت و کشت.

بند سیزدهم: داریوش شاه گوید:

پس از آن کشور از آن من شد؛ این است آن چه در (رخج) به وسیله من کرده شد.

بند چهاردهم: داریوش شاه گوید:

چون در پارس و ماد بودم بابلیان برای دومین بار بر من نا فرمان شدند!

مردی (ازخ) نام ارمنی پسر (هلدیت) او در بابل برخاست سر زمین

(دیال) نان در آن جا به مردم دروغ گفت

( که من( بخت انصر) پسر (نبون ئیت) هستم )

پس از آن بابلیان نسبت به من نا فرمان شدند به سوی آن (ارخج) رهسپار شدند.

او بابل را گرفت او در بابل شاه شد

بند پانزدهم: داریوش شاه گوید:

پس از آن من سپاهی به بابل فرستادم (وبدفرنا) نام سردار پارسی من بود؛

او را سردار آنان کردم چنین به آنان گفتم"

(فراروید و آن سپاه بابلی که خود را از من نمی خواند بزنید)

پس از آن (وید فرنا) با سپاهی عازم بابل شد.

اهورامزدا مرا یاری کرد، به خواست اهورامزدا (وبد فرنا) بابلیان را

بزد و بسته آورد از ماه (ورکزن) بیست و دو روز گذشته بود آن گاه

آن (ارخ) که به دروغ خود را (بخت النصر) می خواند و مردانی که یاران برجسته او بودند گرفت.

فرمان دادم آن (ارخ) و یاران بر جسته او را در بابل به دار آویزند.

ستون چهارم

بند یکم: داریوش شاه گوید

این است آن چه به وسیله من در بابل کرده شد.

بند دوم: داریوش شاه گوید:

این است آن چه من به خواست اهورمزدا در همان یک سال پس از

آن که شاه شدم نوزده روز جنگ کردم. به خواست اهورامزذا من آن ها را زدم و نه شاه گرفتم.

یکی ( گئومات مغ) بود او دروغ گفت چنین گفت

(من بردی پسر کورش هستم ) او پارس را نا فرمان کرد

یکی (آثرین) نام خوزی او دروغ گفت چنین گفت

(من در خوزستان شاه هستم) او خوزستان را نا فرمان کرد

ادامه بند دوم: یکی (ندئیت ئیر) نام بابلی او دروغ گفت چنین گفت

او بابل را نا فرمان کرد

یکی (مرتی ی ) نام  پارسی او دروغ گفت چنین گفت

(من (ایمنیش) در خوزستان شاه هستم)

او خوزستان را نا فرمان کرد

یکی ( فرورتی) نام مادی او دروغ گفت چنین گفت

(من (خش ثرئیت) از دودمان (هوخشتره) هستم)

او ماد را نا فرمان کرد

ادامه بند دوم: یکی (چی ثرتخم) نام (اسگرتی) او دروغ گفت چنین گفت

(من در (اسگرت) شاه هستم از دودمان هوخشتره)

او (اسگرت) را نا فرمان کرد

یکی (فراد) نام (مروی) او دروغ گفت چنین گفت

( من در (مرو) شاه هستم)

او (مرو) را نا فرمان کرد

یکی (وه یزدات) نام پارسی او دروغ گفت چنین گفت

(من پسر کورش هستم)

او پارس را نا فرمان کرد

یکی (ارخ) نام (ارمنی) او دروغ گفت چنین گفت

(من (بخت انصر) پسر (نبون ئیت ) هستم )

او بابل را نا فرمان کرد.

بند سوم: داریوش شاه گوید:

این نه شاه را من در این جنگ ها گرفتم

بندچهارم: داریوش شاه گوید:

این است کشورهایی که نا فرمان شدند دروغ آن ها نافرمان کرد

این ها به مردم دروغ گفتند پس از آن اهورامزدا آن ها را به دست

من داد هر طور میل من بود با آن ها کردم

بند پنجم: داریوش شاه گوید:

تو که زین پس شاه خواهی بود خود را قوییا از دروغ بپای؛ اگر

چنان فکر کنی که کشورم در امان بشد مردیکه دروغ زن باشد او را سخت کسفر ده

بند ششم: داریوش شاه گوید:

این است آن چه به وسیله من در همان یک سال اول کرده شد،

تو که زین پس این نوشته ها را می خوانی آن چه به وسیله من کرده

شد تو را باور شود، مباد آن ها را دروغ پنداری

بند هفتم: داریوش شاه گوید

به سوی اهورامزدا به زودی خود را متوجه می سازم و اهورامزدا را

گواه می گیرم آن چه در همان یک سال کردم راست است نه دروغ

بند هشتم: داریوش شاه گوید:

به خواست اهورامزدا من بسیار کار های دیگر کردن که در این نبشه ها نیاوردم

بدان جهت نوشته نشد مبادا آن که از این پس این نبشته ها را بخواند آن چه به وشیله من کرده شد در دیده ی او زیاد آید و او را باور نیاید دروغ پندارد.

بند نهم: داریوش شاه گوید

شاهان پیش از من مادامی که بودند چنان نکردند که من به خواست

اهورامزدا در همان سال اول کردم

بند دهم: داریوش شاه گوید:

اکنون آن چه به وسیله من کرده شد تو را باور آمد؟

پس به مردم بسیار پنهان مدار اگر این گزارشات را پنهان نداری و

به مردم بگویی اهورمزدا دوست تو باد دودمان تو بسیار و زندگیت داز باد

بند یازدهم:

اگر این گزارشات را پنهان داری و به مردم نگویی اهورمزدا دشمن تو باشد و تو را دودمان نباشد

بند دوازدهم: داریوش شاه گوید

این است آن چه من کردن و همات یک سال به خواست اهورامزدا.

اهورامزدا مرا یاری کرد.

بند سیزدهم: داریوش شاه گوید:

از آن جهت اهورامزدا مرا یاری کرد که:

بی وفا نبودم؛ دروغ گو نبودم؛ دراز دست نبودم؛ نه من نه دودمانم؛

موافق حق رفتار کردم؛ نه به ضعیف تنه به توانا زوز نورزیدم.

مردی را که با خاندان سلطنتی ام همراهی کرد او را نیک نواختم

آن که زیان رساند سخت کیفر دادم

بندچهاردهم: داریوش شاه گوید:

تو که پس از این شاه خواهی بود

مردی که دروغگو باشد و آن که دراز دست باشد آنها را دوست مباش به سختی آن ها را کیفر ده

بند پانزدهم: داریوش شاه گوید:

تو که زین پس این نبشته ها را می خوانی و این پیکر ها را می بینی

مبادا آن ها را تباه سازی تا هنگامی که توانا هستی آن ها را در همان حالن نگاه دار

بند شانزدهم: داریوش شاه گوید:

اگر این نبشته ها و این پیکر ها را ببینی و تباه نسازی و تو را توانایی

است نگاهشان داری اهورامزدا تو را بپاد و دودومان تو بسیار و

زندگیت دراز باد و آن چه کنی آن را اهورامزدا برای تو مب کند

بند هفدهم: داریوش شاه گوید:

اگر این نبشته ها و این پیکر ها را ببینی و تباهشان سازی و تا هنگامی که

توانایی دار نگاهشان نداری اهورامزدا تو را دشمن باشد و تو

و دودومانت نباشد و آن چه کنی اهورامزدا آن را بر اندازد

بند هژدهم: داریوش شاه گوید:

این ها هستند مردانی که چون من گئومات مغ را بردی می خواند

کشتم در آ« جا بودند در آن موقع این مردان همکاری کردند

همدستان من بودند

- (ویدفرنا) پسر (وایسپار) پارسی تبار

- (اوتان) پسر (ثوخر) پارسی تبار

- (گ وبروو) پسر ( مردونی) پارسی تبار

- (ویدرن) پسر (بگابیک ن) پارسی تبار

- (بگ بوخش) پسر (داتووهی) پارسی تبار

-- (اردومیش) پسر (دهوک) پارسی تبار

بند نوزدهم: داریوش شاه گوید:

تو که پس از این شاه خواهی بود دودمان این مردان را نیک نگهداری کن

بند بیستم: داریوش شاه گوید:

به خواست اهورامزدا این نبشته من است که کرده من است که به

بان آریایی بود. هم روی لوح هم روی چرم تصنیف شده

به علاوه پیکر خود را نیز بساختم. به علاوه نسب نام ترتیب دادم.

پیش از من هم نبشته و هم خوانده شد

من این نبشته ها را همه جا در میان کشورم فرستادم

مردم هم همکاری کردند

ستون پنجم

بند یکم: داریوش شاه گوید

این است آنچه من در دومین و سومین سال پس از آن که شاه شدم کردم.

کشور خوزستان نا فرمان شد. خوزیان مردی (ات م ئیت) نام او را سر دار

کردند پس از آن من سپاه فرستادم مردی پارسی (گئوبروو) نام بنده من

او را سردار آن ها کردم . پس از آن (گئو بروو) با سپاه رهسپار

خوزستان شد. به خوزیان جنگ کرد

ادامه بند یکم: پس از آن (گئوبروو) خوزی ها را بزد و تار ومار کرد

وسردار آن ها را گرفت و او را به نزد من آورد

بند دوم: داریوش شاه گوید:

آن خوزی ها بی وفا بودندن اهورامزدا از طرف آن ها  پرستش نمی شد

من اهورامزدا را می پرستیدم به خواست اهورامزدا هر طور میل من بود همان طور با آن ها کردم

بند سوم: داریوش شاه گوید:

آن که اهورامزدا را بپرستد چه زنده باشد چه مرده باشد برکت از آن او خواهد بود.

بندچهارم: داریوش شاه گوید:

پس از آن با سپاه به سوی سکتئیه رهسپار شدم در دنبال سکاها که کلاهای نوک تیز دارند

این سکاها از من فرار کردند آن گاه به دریا رسیدن و به آن سویش با تمام سپاه گذشتم

پس از آن من سکا ها را بسیار بزدم

یردار دیگری را از سکاها گرفتم او بسته به نزد من آورده شد او را کشتم

ادامه بن چهارم: یردار ایشان (سکوخ) نام ایشان را گرفتم و به نزد

من آوردند آن گاه چنان که میل من بود دیگری را سردار کردم پس از آن کشور از آن من شد

بندپنجم: آن سکا ها بی وفا بودند و اهورمزدا از طرف آن ها پرستش نمی شد

من اهورامزدا را می پرسته به خواست اهورامزدا هر طور میل من بود با آنها کردم

بند ششم: داریوش شاه گوید:

آن که اهورامزدا را بپرستد چه زنده چه مرده باشد؛ برکن از آن او خواهد بود

" برگرفته از کتاب کتیبه بیستون تالیف علی نیکویی "